نجوای وطن در بستر پاهیز
جاییکه واژهها برای وطن، مردم و دردهای خاموش سروده میشوند. در بستر پاهیز، هر شعر بازتابی از عشق به سرزمین، امید به فردا و احساسیست که از دل برمیخیزد و با دل سخن میگوید
مجرم زمان
ای مرد گوش کن !
تهداب من ز کاهگل و از خشت خام نیست
جسمم به مثل موم پر از پیچ و تاب نیست
عمرم رقاص چو شمع به دستان باد نیست
بشنو صدای من !
من با ثبات ریشه ومضبوط خلقتم
مستحکم ترین قدم های ملتم
من آن زنم که خلق نمودند در ازل
همچون کلام و آیت پاکم از ازل
من زاده ای نجابت و ایمان وعفتم
پر از سخاوت و کرم و مهد همتم
از رحمت خدا سرشتند ٬ وجود من
از فضل مرحمت نهادند ٬ پود من
در ذره ذره ای بدنم نور خالق است
هر حرف و هر اراده ای من نیز صادق است
ای مرد !
ای مرد ای زدوده ای صبح بهار من
گسترده تگنای کدورت براه من
از زجر و از شقاوت تو
خسته ام دیگر
از ظلم و از عداوت تو
خسته ام دیگر
دیگر نه اعتماد کنم ٬ بر وجود تو
دیگر نه اعتبار کنم ٬ بر سجود تو
من آن جوانه ام
که مرا ریشه کن شدی
من آن پرنده ام
که مرا لانه کن شدی
افسوس !
افسوس نام مرد ترا کور کرده است
بیجا غرور مردی تو شور کرده است
با نام مرد راه غلط اختیار کن
بیجا مرا به زجروفلاکت دچار کن
در لحن توست سردی و دلتنگی و جفا
در حرف توست فحش وکدورت وناسزا
تا کی
تاکی نشان عقده ای بی جای تو ٬ شوم
قربان ذهن تار و خشن های تو ٬ شوم
دیگر توان وطاقت وصبرم ٬ تمام شد
در انتظار لطف تو ٬ عمرم تمام شد
ای مجرم زمان !
! بار دگر شنو
من میله های سخت ستمهات بشکنم
زنجیر آهنین جفا هات بگسلم
جبر زمان وقسمت وتقدیر را دگر
با یک درنگ خود
از پا در آورم
از پا در آورم
کابل زخمی
صدایم را مکن خاموش
بگذار تا آن آسمان فریاد بردارم
شگافم عرش را سازم پریشان ٬ فضای پر سکون لایزالی را
نفیر قلب من غوغا به پا دارد
صدای قلب من با گریه ها و اشک های مادران سرزمین من با آه و درد و سوز و فرزندان بی مادر
و شیون های آن خواهر که در مرگ برادر سخت میسوزد گره خوردست
بیا بنگر تو ای شیاد گه با خون هزاران طفلک معصوم
و با خون هزاران نوجوان پاک
ملکم را به بدبختی کشانیدی
بمیرم
بمیرم کابل زخمی تر از دیروز من
قربان شوم بر حال زارت من
بهشتم کعبه ام بتخانه ام مسجد
کنشت و قبلگاه من
حریمت را سفاکان پلید از جنس دژخیمان سنگین دل
به زنجیر خصومت سخت بربستند
وشیادان بی رحم این ستمکاران هرجائی
به دورت صف بربستند
به کامت زهر میپاشند
درون سینه ات را میخ میکوبند
سرا پای ترا با خون فرزندان دلبندت حنا بستند
تن زار و ضعیفت را به جرم بی گناهی هات میسوزند
و دژخیمان بدخو ٬ بد سرشتان ٬ جلادان قرن بیست ویک
برای قتل اولادت کمر بستند
بمیرم کابل زخمی تر از دیروز من قربان شوم بر حال زارت من
بهشتم ٬ کعبه ام ٬ بتخانه ام ٬ مسجد ٬کنشت و قبلگاه من
آزادی
گر رهائی زقفس ، آزادیست
پشت این پنجره ها ، آزادیست
پشت این برقه ای تاریک زمان
قامت سبز زمین آزادیست
روی آن نیمکت رویا ها
دستبرد حقایق آزادیست
روی آن منفی افكار سیاه
مثبت اندیشی تو ، آزادیست
گر خزان زرد کند باغ ترا
چادر برف سپید آزادیست
با جنایت قفل تحصیل زدند
چون که در دانش و فهم ، آزادیست
بیسوادت نگه ات میدارند
چونکه درحرف و قلم آزادیست
لال و کر ساخته اند ما و ترا
گر زبان باز کنی آزادیست
با درایت در این خانه زدیم
اگرم باز کنند آزادیست.
کاش میدانستی!
حاصل این همه تبعیض و تعصب درجمع
غیر بربادی ،
ویرانی ،
دگر هیچ نداشت
وحدت ما بخدا آزادیست .
دل شب را بدرید
نور را در دل شب فرش کنید
قفل ها بگشاید
در ها باز کنید
عقب این همه در آزادیست .
خالق فاجعه را دار زنید
بعد مرگش بخدا آزادیست
اندوهباران
تو میگفتی که ماه روشن کابل فضای دیگری دارد
تو میگفتی که خورشید بلند کابلِ زیبا نمای دیگری دارد
مگر تو راست میگفتی!
نه اینجا آسمانی است
نه اینجا کهکشانی است
نه پغمانییست نه لغمانی
نه استالف نه بامیانی
تو میگفتی که شهر نو کابل بهتر از بهشت برین است
آری !
بیاد شهر نو هر لحظ ای قلبم تپش دارد
بیاد سینمای پارک و زینب نوحه ای دارد
وآن چهاراهی یقعوب و انصاری هوای دیگری دارد
وآن باغ علیمردان وشهر کهنه ای کابل
که قلب کابلِ زیباست
شکوه دیگری دارد
و آ ن دریای خشک و سرد
که از سالها عطش دارد
برایم منظر زیبا و یر از عظمتی دارد
چگویم از چمن !
چگویم از چمن آن ییکر سبزینه ای باغِ دلِ کابل
که در اسبق معیاد پر شکوه جشن
هنگام بهاران بود
مگر امروز رخسارش چو من افسرده افسرده ست
من اکنون سخت گریانم !
که آن پروان کابل باغ بالا موزیم و آرشیف کابل
قرغه و کاریزمیرو قندهارو لوگرو تخارو همه کشور افغان
به نامردی نامردان چقدر اندوهباران است
من اکنون سخت حیرانم!
مگر نشنیده ای گاهی که میگویند
(انسانان زگل نازکترو از سنگ اند سختر)
که من دریافتم این مردم افغان
که از (گل نازک و از سنگ اند سختر)
چسان این مردم افغان
فصولِ پر شقاوت را
نظام پر ز ذلت را
هوای یر کدورت را
نهادِ پر ندامت را
نگاه پر زحسرت را
و آن دست دراز چهار سمت یر دخالت را
به ملک وشهروقوم خویش
چگونه با هزاران درد بدبختی
با هزاران یاًس ونومیدی
تحمل میکنند و صبر ها دارند
چگویم !
چگویم ملک زیبایم سراپا پر زافغان است
پریشان است
هراسان است
دلش هر لحظه لرزان است
برای مرگ من
مرگ تو و امثال مایان
سخت گریان است
چرا هر لحظ ای زخمی که بردارد
گروه از عزیزانش به خاک و خون لغزان است
و درسوگ عزیزانش چقدر اندوهباران است
و از بهر دخالت های دشمن
روس وامریکا وهر دم
دست پاکستان و ایران
سخت غمگین است
و من باید بگویم
مردم افغان نماد از دلیری هاست
نمادِ همت وغیرت
که تاریخ هم گواه است و شهادت میدهد
بر فرد فرد مردمِ افغان
یادگار
برای من ز وطن یادگار بفرستید
زشهر خوشگل پغمان بهار بفرستید
چو اوج قله ای پر افتخار هنُدوکش
غرور هموطن با وقار بفرستید
ز قهرمانی و قربانی نیاکانم
دو داستان کهن از غبار بفرستید
زگنجنامه ای فرهنگ باستان هرات
الهی نامه پر عشق یار بفرستید
زسنگ و خاک وطن با صداقت دیرین
برای بودن من ٬ اعتبار بفرستید
زقندهار عزیزم درون کنگینه
انار سرخ به من ٬ بیشمار بفرستید
برای من نه زمرد٬ نه لاجورد و طلا
فقط هوای بدخشان وار بفرستید
زروز روشن نوروز بلخ بامی من
پیام میله ای سرخ مزار بفرستید
زشهربلخ من ٬ام البلاد و مادر شهر
سرود رابعه ای نامدار بفرستید
فضای تنگدلی میکشد مراهر دم
دعائی بهر دل داغدار بفرستید
دل بلا زده ام نیست یکدمی آرام
ز شهر کابل من آن نگار بفرستید
برای ارتباط با من اینجا بنویسید
Fatanamuq@gmail.com
+۳۱ ۶۸۴۳۵۱۸۷۹
© 2025. All rights reserved.
